پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - نامههاى شوق
نامههاى شوق
اشاره:
آيت الله شيخ محمد حسين غروى مشهور به كمپانى از فقيهان بزرگ نجف در سدهى اخير است؛ عارف و حكيم و مفسر و اديب و استاد بسيارى از مراجع و بزربگان از جمله علامه طباطبايى و آيت الله العظمى بهجت. آيت الله كمپانى در شعر طبعى روان داشت و مفتقر تخلص مىكرد. فصلى شورانگيز از ديوان اشعار آن بزرگ ويژهى غزلهاى مهدوى است؛ غزلهاى مهجورى و مشتاقى و انتظار، بخشى از اين فصل، غزلهاى پيوستهاى است خطاب به حضرت حجت(عج). به پيشواز نيمهى شعبان از اين باغستان چند خوشه غزل چيدهايم.
اى شمع جهان افروز بيا
وى شاهد عالم سوز بيا
اى مهر سپهر قلمرو غيب
شد روز ظهور و بروز بيا
اى طائر اسعد فرخ رخ
امروز توئى پيروز بيا
روزم همه از شب خيرهتر است
اى خود شب ما را روز بيا
ما ديده به راه تو دوخته ايم
از ما همه چشم مدوز بيا
عمريست گذشته به نادانى
اى علم و ادبآموز بيا
شد گلشن عمر خزان از غم
اى باد خوش نوروز بيا
من (مفتقر) رنجور توام
تا جان به لب است هنوز بيا
× × ×
اى خاك درت جام جم ما
آيا خبرت هست از غمما
جمله اسير كمند توايم
آسوده تو از بيش و كم ما
اى سينه لبالب از غم تو
وز ناله و آه دمادم ما
با ساز غمت دمساز شديم
اى راز و نياز تو محرم ما
لطف تو نشاط بهشت برين
قهر تو عذاب جهنم ما
پيمان شكنى ز طريقت نيست
مائيم و طريقه محكم ما
خرم دل (مفتقر) از غم تست
فرياد از اين دل خرم ما
اى مرهم سينه خسته ما
وى مونس قلب شكسته ما
ما بلبل شورانگيز توايم
اى تازه گل نورسته ما
در نغمه گرى دستان تواند
در گلشن وحدت دسته ما
پيوسته بود با نفخه صور
اين زمزمه پيوسته ما
برخاسته تا افق گردون
فرياد ز بخت نشسته ما
كى حلقه شود در گردن يار
اين دسته به گردن بسته ما
از (مفتقر) اين غوغا چه عجب
وز اين غزل بر جسته ما
× × ×
در عشق تو شهره آفاقم
ديوانه حلقه عشاقم
گر جلوه كنى ز رواق دلم
بيزار ز حكمت اشراقم
از قيد هوى گر باز شوم
شهباز اريكه اطلاقم
جز خال و خط تو نمىبينم
طغراى صحيفه اوراقم
از خلق كريم تو مىطلبم
راهى به مكارم اخلاقم
در حسن ترا چه جفتى نيست
البته ز طاقت من طاقم
سرگشته كوى توام چه كنم؟
با اين هوس دل مشتاقم
اى فاقه و فقر تو مايه فخر
من مفتقرم؛ من مشتاقم
× × ×
صهباى خم تو خرابم كرد
سوداى غم تو كبابم كرد
زد آتش عشق چنان شررى
در من كه سراپا آبم كرد
درياى غمت متلاطم شد
چندانكه به مثل حبابم كرد
آن غمزه ز تاب و توانم برد
وان طره به پيچش وتابم كرد
و آن غمزه مست به شيرينى
آسوده ز شور شرابم كرد
مخمورى نرگس بيدارش
از؟؟؟؟ خويش به خوابم كرد
رمزى ز اشاره ابرويش
عارف به خطا و صوابم كرد
من (مفتقرم) ليك از كرمش
گنجينه در خوشابم كرد
× × ×
عمريست كه دست و گريبانم
با بخت سياه و رقيبانم
هر ديده كه روز سياهم ديد
پنداشت كه شام غريبانم
بيمار مسيح دمى هستم
نوبت نرسد به طبيبانم
من بنده واله عشق توام
بيزار زساده فريبانم
از عشق تو بى خرد و ادبم
هرچند اديب اديبانم
پيمانه ز مىچه لبالب شد
حاشا كه دگر ز ليببانم
از (مفتقر) اين همه دورى چيست؟
آخر نه مگر ز قريبانم
× × ×
مهر تو رسانده يا ماه مرا
وز چاه به ذروه جاه مرا
افسوس كه طالع تيره من
بنشاند به خاك سياه مرا
جز خرقه فقر و فنا نبود
تشريف عنايت شاه مرا
عمرى به درش برديم ناه
نگرفت دمى به پناه مرا
در رهگذرش چون خاك شدم
بگذشت و نكرد نگاه مرا
چون گرد دويدم در عقبش
بگذشت و گذاشت به راه مرا
سوزاند مرا چندانكه نماند
جز شعله ناله و آه مرا
من سوخته تو و (مفتقرم)
ديگر مستان به گناه مرا
× × ×
تا نخل اميدم را تو برى
شيرينتر از اين نبود ثمرى
اندر نظر ارباب كمال
حاشا كه چو عشق نبود هنرى
در منطقهاش فلك الافلاك
نبود جز حلقه مختصرى
عشق است نشانه انسانى
عشق است مميز ديو و پرى
تا در طلب آب و علقى
حيوانى و در شكل بشرى
از خط طريقت و راستى
وز علم حقيقت بى خبرى
اى ماه جهان افروز بكن
بر بام سيه رويان نظرى
من مشترى و (مفتقرم)
خود كرده چه زهره به نغمهگرى
× × ×
هر كس كه به عهد و فا نكند
پس دعوى صدق و صفا نكند
عشق تو قرين بسى رنجست
رنجور تو فكر دوا نكند
تلخى ز تو اى شيرين جهان
سهل است وليك خدا نكند
با اين همه بى سرو سامانى
دل جز كوى تو هوا نكند
لعل نمكين تو را حقى است
تا كس نمكيده ادا نكند
با غمزه تو دل غمزده ام
يك لحظه اميد بقا نكند
اميد كه دست مرا تقدير
از دامن دوست جدا نكند
تا (مفتقر) از تو رعايت ديد
بيمى از فقر و فنا نكند
× × ×
آن دل كه به عياد شما نبود
شايسته هيچ بها نبود
از هاتف غيب شنيدستم
حرفى كه مجال خطا نبود
آن دل نه دلست كه آب و گلست
گر طور تجلى ما نبود
درد دل عاشق بيدل را
جز جلوه يار دوا نبود
افسوس كه خاطر شاطره شاه
گاهى به خيال گدا نبود
با لاله روى تو محرم شمع
محروميم ما و روا نبود
در حلقه زلف تو دست زدن
جز قسمت باد صبا نبود
مهجورم و (مفتقرم) ليكن
در كار تو چون و چرا نبود
× × ×
چشمى كه ز عشق نمىدارد
از لؤلؤ ترچه كمى دارد
هركس كه غم تو به سينه گرفت
ديگر به جهان چه غمى دارد
آن دل كه ز ياد تو يافت صفا
خوش باد كه جام جمى دارد
با لعل تو هر كه بود همدم
هر لحظه مسيح دمى دارد
هر كس كه فداى وجود تو شد
در فلك عدم قدمى دارد
آن كس كه ز جام تو كامى ديد
ناكامى خويش همى دارد
خود بين ز طهارت محرومست
در كعبه دل صنمى دارد
اين طرفه حديث ز (مفتقر) است
كز لوح قدم رقمى دارد
× × ×
هر كس خط و خال تو مىجويد
جز خطه عشق، نمىپويد
آن دل كه چو شمع، بود روشن
جز لاله عشق، نمىبويد
آرى ز زمين دل عاشق
جز مهر گياه نمىرويد
هر كس كه به سر دارد شورى
جز از غم يار نمىگويد
فريهاد لب شيرين دهنان
شرطست كه دست زجان نشويد
جز (مفتقر) تو كسى خبرى
از سنت عشق نمىگويد
× × ×
آن سينه كه مهر تو مه دارد
روزى چو شبان سيه دارد
قربان وفاى دلى گردم
كو جانب عشق نگه دارد
اقليم ملاحت را نازم
كامروزه، به مثل تو شه دارد
جانم به فداى زنخدانى
كان يوسف حسن به چه دارد
در حلقه زلف خم اندر خم
يك سلسله خيل و سپه دارد
شاها دل غمزدهام گلهها
ز آن صاحب تاج و كله دارد
هرچند كه بنده گنه كارم
گر لطف كنى چه گنه دارد
اى سر و سهى قد (مفتقرت)
عمريست كه چشم به ره دارد
× × ×
برقى كه ز غمزه مستى زد
آتش در خرمن هستى زد
تا فتنه آن رخ و رخنه نمود
بنياد مرا چه شكستى زد
هندوى دو زلفش آشوبى
در جان يگانه پرستى زد
رفتم كه ببوسم پايش را
از بى لطفى سردستى زد
بالاى بلندش را نازم
كز ناز قدم بر پستى زد
صد همچون (مفتقر) خود را
تيرى بفكند و به شستى زد
× × ×
يار آنچه به سينه سينا كرد
با اين سوخته ما كرد
قربان فروغ رخش كه مرا
نابود چه طور تجلى كرد
سيلاب غمش از چشمه دل
اشك مژهام را دريا كرد
بر زخم دلم افشاند نمك
شورى به ملاحت بر پا كرد
گر برد توانايى زتنم
دل را صد باره توانا كرد
از عشق مرا ز حضيض ثرى
برتر از اوج ثريا كرد
صد شكر كه طوطى طبع مرا
از نغمه عشق شكر خا كرد
آن سود كه (مفتقر) از تو نمود
جان را با جانان سودا كرد
× × ×
اى تاب و توانم را برده
رحمى بر اين دل افسرده
برگى از گلشن خرم عمر
باقى بود آن هم پژمرده
خوناب جگر از ساغر دل
در فصل بهار غمت خورده
بيمار توايم و نپرسيدى
كاين غمزده به شد يا مرده!
رنجور مرنجانيده كسى
آرزده كدام كس آزرده
رفتم بشمار غلامانش
آوخ كه با هيچم نشمرده
جانا قدمى نه (مفتقرت)
برخاك درت سر بسپرده
× × ×
اى داغ تو لاله باغ دلم
وى سوز تو نور چراغ دلم
اىتر، از لطف تو گلشن جان
وى تازه ز قهر تو داغ دلم
سرگشته كوى تو شد دل من
هرگز نروى بسرداغ دلم
اميد كه هيچ مباد تهى
از باده شوق اياغ دلم
حقا كه فراق تن و جانم
خوشتر باشد ز فراغ دلم
اين نامه شوق ز (مفتقر) است
يعنى كه رسول بلاغ دلم
× × ×
رسواى زمانه زبانم كرد
فاش اين همه راز نهانم كرد
با اين همه نتوانم گفت
عشق تو چنين و چنانم كرد
گيرم كه زبن بندم از عشق
با اشك روان چه توانم كرد
آهم چه زبانه كشد، بكند
بالاتر از آنچه زبانم كرد
رخساره زرد گواه دلست
كاتش گل سرخ به جانم كرد
سوداى تو در بازار جهان
آسوده ز سود و زيانم كرد
شورى به سرم، شيرين دهنى
افكند و شكر به دهانم كرد
من (مفتقر) پيرم از غم
عشق تو دوباره جوانم كرد
× × ×
آن كيست كه بسته بند تو نيست
يا آنكه اسير كمند تو نيست
آن دل نه دلست كه از خامى
در آتش عشق سپند تو نيست
از راه سعادت گمراه است
آنكس كه ارادتمند تو نيست
لقمان كه هزارانش پند است
جز بنده حكمت و پند تو نيست
فرهاد ترا اى شيرين لب
خوشترش ز شكر و قند تو نيست
كوته نظريم و مديحه ما
زيبنده سرو بلند تو نيست
هرچند در افشاند طبعم
ليكن چه كنم كه پسند تو نيست
اى (مفتقر) اينجا رفرف عقل
لنگست و مجال سمند تو نيست
× × ×
هركس به تو دست تولى زد
پا بر سر عرش معلى زد
تا با تو دلم همدم شد و دم
از سر، دنى فتدلى زد
هر كس كه »بلى« گو شد ز الست
بر نقش جهان رقم »لا« زد
از روى مه تو فروغى بود
برقى كه ز طور تجلى زد
از شعله روى تو عالم سوخت
آتش در بنده و مولى زد
دل را به تو هر كه تسلى داد
عشق تو قلم به تسلى زد
شد (مفتقر) شيدا مجنون
در عشق تو نغمه ز ليلى زد
× × ×
گر باده دهد بر باد مرا
از غم بكند آزاد مرا
آن دل كه بود از باده خراب
خوشتر ز هزار آباد مرا
اى شاخه شمشاد از غم تو
شادم چو نخواهى شاد مرا
اى شاه قلمرو دل چه خوشى است
بيداد ترا فرياد مرا
سوداى تو شيره جان منست
با عشق تو مادر زاد مرا
بيمى نكنم از سيل فنا
گر بركند از بنياد مرا
من (مفتقرم) اين شور و نوا
آن غنچه خندان داد مرا
× × ×
از نرگس مست تو مخمورم
هرچند خرابم معمورم
از لاله روى تو مىسوزم
چون شمع وز سر تا پا سوزم
از مهر تو سينا سينه من
از عشق تو چون شجر طورم
عمرى بگذشت به مستورى
امروزه به عشق تو مشهورم
تا روز نشور نخواهد رفت
سوداى تو از سر پر شورم
با اين همه نزديكى چه كنم؟
كز ساحت تو بسى دورم
از نيل نوال تو محرومم
وز بزم وصال تو مهجورم
لطفى كن و (مفتقر) خود را
درياب كه زنده و در گورم
هر جا كه به سوى تو مىبينم
يكجا همه روى تو مىبينم
درياى محيط دو گيتى را
يك قطره ز جوى تو مىبينم
طغراى صحيفه هستى را
در طره موى تو مىبينم
اركان اريكه حشمت را
در كعبه كوى تو مىبينم
از صبح ازل تا شام ابد
يك نغمه ز هوى تو مىبينم
نبود عجب ارخم گردون را
سرشار سبوى تو مىبينم
من (مفتقر) سودا زده را
شوريده بوى تو مىبينم
× × ×
به خدا كه ز غير تو بيزارم
وز خويش هميشه در آزارم
آواره كوه و بيابانم
سرگشته كوچه و بازارم
چون مرغ شب آويزم همه شب
روزانه چو بلبل گلزارم
در خرمن نه فلك آتش زد
يك شعله ز آه دل زارم
رنجورم و باز مرنجانم
بيزارم و باز ميازارم
آن خاطر نازك را ترسم
كز زارى خويش بيزارم
من (مفتقر) سودا زادهام
اين است متاعم و ابزارم
× × ×
تا رايت عشق افروخته ام
در وادى حيرت تاخته ام
هنگام قمار نظر بازى
يكجا دل و دين را باخته ام
از عشرت و شادى بيخبرم
تا با غم دل پرداخته ام
از من نه عجب گر نيست نشان
در بوته غم بگداخته ام
حاشا كه ز كوى تو پاى كشم
جز كوى تو را نشناخته ام
يك نكته ز عشق اندوخته ام
وز كف دو جهان انداخته ام
گر (مفتقرم) از دولت عشق
با گنج قناعت ساخته ام
× × ×
تا گوهر عشق انداخته ام
چشم از همه عالم دوخته ام
تا باغم عشق تو ساخته ام
همواره سراپا سوخته ام
تا سينه من سيناى غم است
چون نخله طور افروخته ام
از دفتر عشق تو روز نخست
ديباچه غم آموخته ام
با شور غمت سودا زده ام
نقد دل و دين بفروخته ام
هر كس به دل آرامى شاد
من (مفتقر) دلسوخته ام
× × ×
از يار نياز نديده كسى
جز عشوه و ناز نديده كسى
گويند بسوز و بساز ولى
اين سوز و گداز نديده كسى
يك يك ساعت جور ترا بر من
در عمر دراز نديده كسى
باز آى كه اين همه دورى را
از محرم راز نديده كسى
جز لطف و نوازش و دلجويى
از بنده نواز نديده كسى
اين شور و نواى عراقى را
در ملك حجاز نديده كسى
جز از لب (مفتقرت) هرگز
اين نغمه ساز نديده كسى
× × ×
از عشق تو اندر تاب و تبم
وز شوق تو در وجد و طربم
از شمه لطف تو سلمانم
وز شعله قهر تو بولهبم
هندوى بت خال تو شدم
رسواى تو در عجم و عربم
با سر، ره عشق تو مىپويم
گرمانده شود پاى طلبم
من بنده حلقه بگوش تو ام
جز اين نبود حسب و نسبم
خود را به شمار غلامانت
من آورم و دور از ادبم
اى شام غمم را صبح اميد
باز آ كه شود چون روز، شبم
از عشق تو سينه لبالب غم
وز شوق تو آمده جان به لبم
گر سوخته (مفتقرت) چه عجب
از خامى مدعيان عجبم
× × ×
اى روى تو قبله حاجاتم
وى كوى تو طور مناجاتم
مصباح جهان افروز ترا
از پرتو لطف تو مشكاتم
گر سينه شود سينا چه عجب
گر جلوه كنى به ميقاتم
تا خاك نشين ره تو شدم
شد جام جهان بين مرآتم
گر گوهر معرفت اندوزم
گنجينه كل كمالاتم
معموره حسن تو كرده مرا
سرگشته كوى خراباتم
گر بنده خويشم گردانى
بى زارم ز كشف و كراماتم
اى يوسف حسن ازل نظرى
كز عشق تو بايد ماتم
اين است كلافه (مفتقرت)
اين است بضاعت مزجاتم
× × ×
تا بى خبرى ز ترانه دل
هرگز نرسى به نشانه دل
روزانه نيك نمىبينى
بى ناله و آه شبانه دل
تا چهره نگردد سرخ از خون
كى سبزه دمد از دانه دل
از موج بلا ايمن گردى
آنگه كه رسى به كرانه دل
از خانه كعبه چه مىطلبى
اى از تو خرابى خانه دل
اندر صدف دو جهان نبود
چون گوهر قدس يگانه دل
در مملكت سلطان وجود
گنجى نبود چو خزانه دل
در راه غمت كرديم نثار
عمرى به فسون و فسانه دل
جانا نظرى سوى (مفتقرت)
كاسوده شود زبهانه دل